با این که می دانم این جا را نمی خوانی، هر روز می آیم به این جا سر می زنم؛ نمی دانم چرا. نوشته ام را می خوانم؛ یک دور از دید خودم، یک دور از دید تو. گاهی هم از دید یک سوم شخص فرضی.
باز استاتوس misanthropic ام پررنگ تر شده. امروز بعد از کلاس کنترل سعی کردم مسیر کلاس تا ساختمان جدید، ساختمان جدید تا بوفه و بوفه تا در اصلی را در حالی سرم پایین است و چشم به زمین دوخته ام، راه بروم. حسّ خوبی بود. عجیب بیشتر. حسّی قدیمی که دیگر داشت یادم می رفت.
می خواستم امروز سر جلسه ازت سؤال ها را بخواهم، تا بگذارمشان روی سایت. ولی نگفتم. شاید چون جواب احتمالی "نه! خودم می ذارم" را تحویل می دادی، شاید هم چیز دیگری بود که مانع می شد. چیزی که مرا منع می دارد از حرف زدن. این بار، از "حرف زدن با تو". یا "از حرف زدن با همه". نمی دانم. خسته ام از زیادی خوب بودن. {اصلا مگر "خوب" م که بخواهد زیادی باشد یا نباشد؟
-: نمی دانم.}
"چنان
در خود مرده ام؛
که نیازی به تابوت، نمی بینم"
برچسب:
نویسنده: یلدا سلیمانی