«دلم میخواست بدانم آیا واقعا چیزی به نام دوستی وجود دارد؟ مقصود فرصتطلبی لذّتبخش دو نفر نیست که میبینند دربارهی بعضی چیزها در بعضی زمانهای زندگیشان همعقیدهاند، یا در کارهای خطیر و امیالشان شریکند. اینها هیچکدام دوستی نیست. گاهی فکر میکنمدوستی نیرومندترین پیوند در زندگی است و در نتیجه نادرترین. پایهاش چیست؟ همدلی؟ این واژهی توخالی و بیمحتوا و خیلی ضعیف که اصلا تداعیگر آن نیست که دو تَن در بدترین شرایط پشتیبان یکدیگرند. شاید هم چیز دیگری باشد... شاید در عمق هر رابطهای جرقّهای کوچک از شیفتگی شهوانی پنهان باشد.
«فکر کردم دوستی شریفترین رابطهای است که میان دو انسان وجود دارد. و جالب این که میان حیوانات هم وجود دارد. حیوانات نیز توانایی دوستی، فداکاری، و میل کمک به دیگران را دارند. یک شاهزادهی روسی که نامش یادم نیست دراینباره نوشته، شیرها، سیاهخروسها، و جانوران از نژادهای مختلف ظاهرا موقع گرفتاری به کمک همنوع خود میشتابند. من به چشم خودم دیدهام این اتّفاق میان جانوران غیرهمنژاد هم میافتد.
نژادهای همگون به هم کمک میکنند... گاهی لازم میشود با تمام قوا با موانع سر راهشان بجنگند، امّا همیشه در هر گروهی اعضای قوی پیدا میشوند که آمادهی کمکاند. عالم حیوانات صدها نمونه از این قبیل را به من نشان داده؛ امّا عالم انسانها، نه. شاهد همدلی افراد بودهام، امّا این همدلی همیشه در منجلاب خودخواهی و خودپسندی غرق شده. گاهی رفاقت و اخوّت شباهت به دوستی پیدا میکنند؛ منافع مشترک روابطی ایجاد میکنند که مثل دوستیاند، و برای فرار از تنهایی، انسانها با کمال میل درددلهایی با هم میکنند که بعدها متأسّف میشوند، امّا برای مدّتی این ظاهرا میتواند نوعی دوستی باشد. امّا هیچکدام دوستی حقیقی نیست. نکته اینجاست که دوستی یک وظیفه است.
«دوست مانند معشوق، در مقابل احساساتش انتظار پاداشی ندارد. انتظار وظیفهای را هم ندارد، به فردی که به دوستی انتخاب کرده با تصوّرات واهی نگاه نمیکند. عیوبش را میبیند و پیامدهایشان را قبول میکند. این دوستی آرمانی است. و اگر این آرمان نباشد، زندگی مفهومی ندارد.اگر دوستی قصور کرد، چون دوست واقعی نبود، حق داریم به شخصیّت و ضعفهای اخلاقیاش حمله کنیم؟ اگر کسی، دیگری را به خاطر محسّنات، وفاداری، استواریاش دوست داشته باشد به مفعوم دوستی است؟ عشقی که خواهان وفاداری باشد چه ارزشی دارد؟ آیا وظیفهی ما نیست که دوست بیوفایمان را همانگونه قبول داشته باشیم که دوست وفادارمان را که خودش را فدای ما میکند؟ آیا عدم حسابگری جوهر رابطهی انسانی نیست؟ اینکه هر چه بیشتر ایثار میکنیم کمتر چشمداشت داشته باشیم؟ و اگر مردی در سالهای جوانیاش به کسی اعتماد کرد و بزرگ هم که شد حاضر بود هر فداکاریای برایش بکند به صرف اخلاصی کور و بدون قیدوشرط که والاترین چیزی است که یک نفر میتواند به دیگری هدیه کند، بعد شاهد رفتاری خیانتکارانه و حقیر از طرف دوستش شد، آیا حق دارد بلند شود و اعتراض کند و انتقام بگیرد؟ اگر بلند شد و انتقام خواست چون گولش زدهاند و رهایش کردهاند، آن دوستی چه اعتباری دارد؟
«این سؤالهای نظریاز زمانی که تنها شدهام ذهنم را مشغول کردهاند. امّا تنهایی جوابی به سؤالاتم نداد. و نه کتابها، نه متون قدیمی چینی و یهودی و فلاسفهی کلاسیک، نه رسالههای امروزی که همه چیز را بیپرده موبهمو توضیح میدهند، فقط مشتی واژه تحویلم دادند و نه مهارت در بیان حقیقت. آیا واقعا کسی بوده که حقیقت را بگوید و روی کاغذ مکتوب کند؟ دراینباره نیز بعد از مطالعه و پرسش از خودم خیلی فکر کردم. زمان گذشت وزندگی پیرامونم تاریک شد؛ کتابها و خاطراتم روی هم تلنبار شدند. و برای هر خردهحقیقتی که در کتابی پیدا میکردم، خاطراتم جواب دندانشکنی همسنگ آن پیدا میکرد که انسانها میتوانند هر چه بخواهند دربارهی ماهیت راستین روابط انسانی یاد بگیرند، امّا این دانش سر سوزنی آنها را عاقلتر نمیکند. به همین خاطر حق نداریم انتظار بیقیدوشرط شرف و وفاداری از دوستی داشته باشیم، حتّی اگر رویدادها به ما ثابت کنند که این دوست بیوفا بوده...»
برچسب:
نویسنده: یلدا سلیمانی